royaye pak
عاشقانه
سوز هجری کشیدم که نگو ودراخر کار دلبری برگزیدم که نگو محمدرضا جعفرپور تو همون بودی که من خوابشو دیدم عشق يعني تا ابد آبي شدن عشق يعني لحظه اي باراني و لحظه اي شفاف و مهتابي شدن عشق يعني لذت يك آرزو عشق يعني لحظه اي زيبا شدن اي پناه قلبهاي بي پناه . . . اي اميد آسمان هاي غريب كوچه دل با تو زيبا ميشود اين هم قطره اي از درياي وجودم براي تو عزيز دلم تا به حال حرفهايم را با لبهاي نگاهم بازگو مي كردم ولي امشب مي خواهم با زبان قلم برايت سخن بگويم تا بار ديگر ثابت كنم كه لحظه لحظه زندگي ام تو را فرياد می زند . امشب آمده ام با اشك هايم با تو سخن بگويم , با دانه هاي شفاف عشق كه از اعماق جانم جاري مي شوند ... صفحات دفتر آشنايي ما هر روز با عطر جديدي از عشق ورق مي خورد و من مانده ام كه آيا خواهم توانست بار عشق تو را به مقصد برسانم يا نه ؟ دوست دارم تو در كنار من بهترين لحظه ها را تجربه كني , دوست دارم تو نيز به مانند من طراوت عشق در چشمانت حلقه زند , دوست دارم در كنار من مملو از عشق باشي , مملو از عطر اميد شبها كه بي حضور تو , خاطرات مشتركمان را با ديدگاني اشكبارمرور می کنم تصوير چشماني را مي بينم كه مهربانانه چشم به چشمانم دوخته اند و من براي استشمام عطر تو آن را در آغوش خواهم كشيد كاش مي شد با تو و در كنار تو عشق را در آغوش كشيد مهربان ياور زندگي ام در اين شب مهتابي كه مي دانم دلتنگ عطر باراني , اشكهايم را تقديم قلب درياييت مي كنم اما نه . . . می دانم دوست نداری اشکی از چشمانم جاری شود پس با صدایی که از اعماق وجودم بیرون می آید فریاد می زنم از صميم قلبي كه به راهت باختم دوستت دارم. عشــق عشــــق عشـــــــق نمي دانم كه اين عشق چگونه بر كوير خشك قلبم باريد كه دل بي خبرم عاشق شد و به عشقش مي بالد . . . نمي دانم مي داند كه با ديدنش مي رود از تن و جانم خستگي . . . نمي دانم تا كي عاشق مي ماند . . . نمي دانم مي داند بدون او بي قرارم ، هيچم ، پيچم . . . نمي دانم مي داند در انتظار فرداي با او بودنم . . . نمی دانم چگونه سر کنم لحظات بی او بودن را . . . نمي دانم مي داند كه هيچگاه عشق واقعي نمي ميرد . . . نمي دانم مي داند دوست ندارم در روياي كسي ديگر باشم . . . . ! عشق يعني هديه اي از آسمان عشق يعني يك صفاي سازگار عشق يعني با وجود زندگي دور از آداب مردم زيستن عشق يعني لحظه اي خنديدن عشق يعني قطره بودن سوختن عشق يعني راهي دريا شدن هر چه هست اين عشق صدها قلب صاف با حضورش آبي و بي كينه است عشق يعني سبز بودن تا ابد عشق رنگ نقره آينه است تو گل گلدان قلب من شدي عشق شد يك برگ از گلدان تو در بهار آرزو مي دهد ميوه هاي عاطفه چشمان تو قلبم اما گشت درياي ز عشق تا وقتي كه تو هستي، تا لحظه اي كه ياد تو در خاطر من جاريست . . . تا زماني كه دستهاي گرمت همراه دستاي خسته اي منه . . . تا وقتي كه نگاهت تنها پناهگاه و تكيه گاه نگاه سرگردان منه . . . تا زماني كه تو همسفر جاده زندگي من هستي . . . تا وقتي كه شونه هاي تو امن ترين جاي دنياست براي من . . . من زنده هستم تو را دوست دارم به خاطر آنكه دست فرو بردي در ژرفاي قلــــب من كه در زير توده اي از هزاران ناداني و سستي و ناتواني پنهان بود و در آن تاريكي زيباترين گوهرهاي هستي مرا يافتي و به روشني آوردي زيرا هيچكس پيش از تو چنين دور دست در من سفر نكرده بود تا اين زيبايي ها را ببيند کبوتر شد و رفت زیر باران غزلی خواند دلش تر شد و رفت چه تفاوت است که چه خورده است غم دل یا سم آنقدر غرق جنون شد و رفت روز میلاد همان روز که عاشق شده بود مرگ با لحظه ی میلاد برابر شد و رفت او کسی بود که از غرق شدن می ترسید عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت هر غروب از دل خورشید گذر خواهد کرد پسری که ساده یک روز کبوتر شد و رفت ولين روز که چشمامو وا کردم ديدم يکي کنارم نشسته داشت به چشمام نگاه ميکرد بهش گفتم تو کي هستي؟ گفت: من پيشت ميمونم ولي بهت نميگم کي هستم گفتم : تا هميشه پيشم ميموني گفت : آره گفتم : باهام بازي ميکني؟ گفت : نه گفتم : واسه چي؟ گفت : من فقط پيشت ميمونم ولي کاري واست نميکنم من هم گريه کردم اومد اشکامو پاک کرد گفت : هنوز گريه نکن گفتم : واسه چي؟ گفت : هنوز وقتش نرسيده من هم بيشتر گريه کردم مامانم اومد منو بغل کرد اون گفت : ميدوي اين کيه ؟ گفتم : نه گفت : اين مادرته گفتم : مادر چيه؟ گفت : مادر دلسوز ترين فرد دنياست خيلي هم دوست داشتنيه گفتم : باهام بازي ميکنه؟ گفت : آره گفتم : من مادر رو بيشتر دوست دارم تا تو گفت : ولي... گفتم : ولي چي؟ گفت : اون تو رو تنها ميزاره گفتم : نه اون منو دوست داره تنهام نميزاره گفت : تنهات ميزاره منم دوباره گريه کردم ديدم يکي اومد دست رو سرم کشيد اون گفت : اين رو ميشناسي؟ گفتم : نه گفت : اين پدرته گفتم : پدر گفت : آره گفتم : اين کيه ؟ گفت : اين مهربان ترين فرد دنياست خيلي هم دوستت داره گفتم : باهام بازي ميکنه؟ گفت : اره ولي آخر تنهات ميزاره گفتم : تو دروغ ميگي اون منو دوست داره ديدم يکي اومد بالاي سرم دستامو گرفت و يه بوس به دستام داد گفت : ميدوني اين کيه؟ گفتم : نه گفت : اين خواهرته گفتم : خواهر گفت : آره خواهر ، هم راز ، هم درد ، هم بازي گفتم : اين پيشم ميمونه گفت : نه اين هم تنهات ميزاره گفتم : آخه چرا؟ اون که منو دوست داره گفت : همه دوستت دارن اما فقط من پيشت ميمونم و تنهات نمي زارم گفتم : نه وبعد ديدم يکي اومد بغلم کرد و باهام بازي کرد گفت : ميدوني اين کيه ؟ گفتم : اين همونيه که منو تنها نمي زاره گفت : نه اون هم تو رو تنها ميزاره گفتم : نه نه نه گفت : اون برادرته دوست داره هر چي ميخواي واست مياره ولي بهش دل نبند گفتم : چرا؟ گفت : تنهات ميزاره بعد روزها گذشت سال ها گذشت تا من بزرگ شدم و با آدم هاي ديگري آشنا شدم ولي اون همش مي گفت اونها تو رو تنها ميزارن تا روزي که.... داشتم قدم ميزدم ديدم يکي داره نگام ميکنه اول بهش توجه نکردم و رفتم روز بعد وقتي از اونجا گذشتم ديدم دوباره اونجا ايستاده و به من خيره شده من هم اهميتي بهش ندادم و سريع از اونجا گذشتم روزها گذشت و اون همين جور به من خيره ميشد وقتي اون رو ميديدم داشت بهم لبخند ميزد هميشه يک شاخه گل سرخ توي دستاش بود يک روز که داشتم از اونجا گذر ميکردم ديدم يکي اومد جلوم ايستاد و شاخه گلي به طرف من گرفت وقت نگاش کردم ديدم خودشه هموني که هميشه منتظرم بود به چشماش نگاه کردم خودشو اورد جلو تر بهم گفت دوستت دارم .... ديدم يکي بهم گفت : تنهات ميزاره آره خودش بود اوني که هميشه باهام بود و مي گفت تنهام نميزاره گفتم : اون که دوستم داره گفت : اين دليل موندن نيست من هم اون گل رو از اون گرفتم هر روز منتظر من به درختي تکيه ميکرد با يک گل سرخ کم کم معني عشق رو فهميدم آره اون عاشق من شده بود اما من از جدايي ميترسيدم خيلي.... روزي رسيد که ديدم کنار درخت کسي نيست ديدم يک نامه با يک گل سرخ کنار درخت بود وقتي نامه را باز کردم نوشته بود تو تنهاتريني به خيابون نگاهي کردم ديدم خودش بود اما دستاش توي دستاي يکي ديگه.... توي همون لحظه ديدم يک دست روي شونه هام گذاشت گفت : ديدي گفتم باتو نميمونه من هم بغض گلوم رو گرفته بود به آرامي گريه کردم گفتم : تو که تنهام نگذاشتي گفت : آره من تنها کسي هستم که کسي رو تنها نميزارم گفتم : تو کي هستي؟ گفت : غم گفتم : غم گفت : آره اوني که با همه ميمونه هيچ کسي رو توي تنهايي تنها نميزاره اشکامو پاک کردم و رفتم جايي که ديگه کسي منو پيدا نکنه اما تنها کسي که منو تنها نگذاشت غم بود ..... میدونستم که یه روز میری و تنهام میزاری میدونستم که غمو توی دلم جا میزاری بعدشم خط میکشی رو همه آرزوهام اما دوست داشتن من حدش تا بی نهایته اما من عاشقتم عاشق اون برق نگات نمیدونم چرا از چشم قشنگت افتادم که نگاه عاشقونه ام واسه چشمات عادیه که دیگه عادی میشه برات همه نوشته هام اما من بازم تو رو سپردمت دست خدا یه گیتار شکسته همدمه من یه گلیو قریبو بی نشونه پسر بودن یعنی سربازی در انتظارته اول جووونی پسر بودن یعنی صبح تا شب بدویی دنبال کار عاقبت هم کار پیدا نکنی پسر بودن یعنی بدون تحصیلات و شغل مناسب باید سرتو بزاری زمین بمیری چه برسه زن بخوای پسر بودن یعنی افسوس بخوری دختر باشی پسر بودن یعنی در همه ی موارد مرد خونه هستی حتی موقع دزد اومدن پسر بودن یعنی هر روز یه شکست عشقی خوردن پسر بودن یعنی عمرا عزیز دل بابا باشی پسر بودن یعنی مثل عقده ای ها آرایش کردن و مو بلند کردن پسر بودن یعنی پس این نون چی شد پسر بودن یعنی ول معطل بودن پسر بودن یعنی کفش پاشنه بلند ممنوع پسر بودن یعنی احساس برتری الکی نسبت به دخترا پسر بودن یعنی ابراز احساسات کنی بدبخت و زن زلیل و تو سری خور محسوب میشی(از نظر همجنسای نازنینت) پسر بودن یعنی دق کنی ولی گریه نکنی پسر بودن یعنی فقط و فقط دردسر آخه زیباترین لحظاتم با او بود. تنها خنده های واقعی من!!! تو لحظه های با او بودن. وقتی با او بودم تمام احساساتم تو یه نقطه متمرکز می شد دیگه حال و هوام جور دیگه ای شده بود ... آخه من با او همخون شده بودم . هر چی او می گفت!من نگاهی بیشتر نمی تونستم کنم زیباییش رو می تونم به یه قاصدک توصیف کنم می دونی چی مگم.....قاصدک!!! در چشمانش خودم را می دیدم .. چه آرزوهایی با او داشتم ...... چه راههایی را با او به نقشه تبدیل کردم.. تنها آرزویم تماشا کردن آسمان آن هم در شبهای پر ستاره با او بود......... خیلی ناز شده بودیم........اما!!!!!!! افسوس....افسوس.....و صد افسوس... که عمر قاصدک من بیش از این نبود... و من هم ماندم با قاصدکی در ذهن خیال خود............. پر پروانه شکستن هنر انسان نيست گر شکستيم ز غفلت،من و مايي نکنيم يادمان باشد سر سجاده عشق جز براي دل محبوب دعايي نکنيم يادمان باشد از امروز جفايي نکنيم يا که در خويش شکستيم صدايي نکنيم يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بي سرو پايي نکنيم دخترای امروزی مثل گوسفند هستند:هر وقت بخوای میتونی کمی بهشون آب بدی و سرشون رو ببری! دخترای امروزی مثل زالو هستند:وقتی به پدر و مادرشان میچسبند خونشان را میمکند! دخترای امروزی مثل جغد هستند:هر جا پیداشون میشه با خودشون نحسی میارن. دخترای امروزی مثل زنبور هستند:24 ساعته دور گل(یعنی خانومها!)میگردن و صدای وز وزشون همه رو کلافه میکنه!!! دخترای امروزی مثل سگ هستند:دیگه گوشت نمیخوان،دنبال استخوان افتادن!!!!!!!(نکته کنکوری!) دخترای امروزی مثل الاغ هستند:براحتی سواری میدن تا هر وقت که بخوای... دخترای امروزی مثل سوسک هستند:تنها تو جاهای کثیف میتونی پیداشون کنی... دخترای امروزی مثل جیر جیرک هستند:شبها رختخوابشون شروع به جیر جیر میکنه.....!!! دخترای امروزی مثل عنکبوت هستند:هر جا میرن چترشونو باز میکنن! دخترای امروزیمثل قورباغه هستند:زبانشون از قدشون بلند تره! دخترای امروزی مثل کلاغ هستند:خیلی زشتند اما به چیزای قشنگ علاقه زیادی دارند! دخترای امروزی مثل خروس هستند:اونقدر سر و صدا میکنند که همه توجهشون جلب بشه... دخترای امروزی مثل کفتار هستند:هم نفرت انگیز هستند هم موذی هم منفعت طلب هم ترسو! ودر آخر...دخترای امروزیمثل کرم تینیا ساژیناتا هستند:هیچوقت و در هیچ شرایطی نمیتوانید با انها زندگی مسالمت امیز داشته باشید!!! زيباترين تصويري که در زندگانيم ديدم نگاه عاشقانه و معصومانه تو بود زيباترين سخني که شنيدم سکوت دوست داشتني توبود زيباترين احساساتم گفتن دوست داشتن تو بود زيباترين انتظار زندگيم حسرت ديدار توبود زيباترين لحظه زندگيم لحظه با تو بودن بود زيباترين هديه عمرم محبت توبود زيباترين تنهاييم گريه براي توبود زيباترين اعترافم عشق توبود من غروب عشق خود را در نگاهت ديده ام....من بناي ارزو ها را زهم پاشيده ام.... آنچه بايد من بفهمم اين زمان فهميده ام.... در دلخود من به عشق پوچ توخنديده ام در دنياي واقعي عشق مي بايست ممکن باشد کسي که دوست ميدارد نياز دارد که گم شدن وباز يافتن را بلد باشد.وقتي نياز به عشق داري عاشق مشو بلكه زماني عاشق شو كه تمام وجودت سرشار از عشق هست و مي خواي آنرا با كسي تقسيم كني بيشتر از آنچه که تصور ميکني دوستت دارم و بيشتر از آنچه باور داري عاشق توهستم جز تاريکي و سياهي ندارد! دوستت دارم چونکه مرا باور داري و مرا لايق آن قلب پر از محبتت ميداني! و جز اين از خداي خويش هيچ آرزويي را ندارم از طرف من به تو! معناي واقعي عشق را به من ابراز کردي و آموختي! به جز تو کسي لايق اين قلب بي طاقت من نيست کسي هست که عاشق و ديوانه تو مي باشد ! در آغوش خود بفشارم! پر از ليلي و مجنون است، اما همه عاشقان يک سو ، و من و تو نيز يک سوي ديگريم! تو را عبادت ميکنم! عزيزم بدون تو ،جايي در اين دنياي بزرگ ندارم ، و تنهاتر از من ديگر تنهايي نيست! مي نگرم تو را ميبينم . آنقدر دوستت دارم که ديگر هيچگونه جاي ابرازي براي آن نيست! ودر آخر عاشق گیتار ورویای پاکم هستم

تو همونی که می خوام براش بمیرم
تو همون فرشته ای از جنس آدم
تو واسم نشونه از خدای عالم
تو همونی که تو خنده هام شریکی
توی درد و غصه هام واسم طبیبی
تو همون رویای پاکی که توی شبهای من بود
تو یه قطره از خدایی....
تو همون بودی و هستی که می خوام براش بمیرم
از خدا خواستم همیشه پیش تو آروم بگیرم
تو واسم دنیای عشقی تو تموم لحظه هامی
تازه میشه روح و جونم وقتی که تو پا به پامی
از خدا می خوام همیشه که کنار تو بمونم
شمع باش پروانه میشم تا کنار تو بسوزم
وقتی چشمات گریه می کرد آرزوم بود که بمیرم
کاش بودم کنارت ای گل تا که دستاتو بگیرم
تو یه قطره از خدایی......
اي به رنگ اشك هاي گرم شمع . . . اي چنان لبخند ميخك ها نجيب
اي دواي درد دلهاي اسير . . . اي نگاهت مرهم زخم بهار
تو شفا بخش نگاه عاشقي
مهرباني نازنیني مثل عشق
با تمام شاپرك ها صادق ي
چشم هايت مثل رنگين كمان . . . دست هايت باغ پاك نسترن
قلب اقيانوسي از شوق و نگاه . . . با دلت پروانه شد احساس من
قلب من يك جاده تاريك بود
با تو قلبم كلبه پيوند شد
اشك هايم مثل نيلوفر شكفت
حاصلش يك آسمان لبخند شد
مرز ما گلداني از احساس شد 
تو گلدان پيچكي از عاطفه
تو شدي راز شكفتن
من شدم برگ سبز و كوچكي از عاطفه
اي تماشاي تو يك حس لطيف
قلب من تقديم چشمان تو شد 

![]()
![]()
![]()

میدونستم یه روزی عادی میشه واست نگام
میدونستم که همه محبت هات یه عادته
میدونستم همیشه عاشق نمیمونه چشات
میدونستم یه روزی میگی که دوستت ندارم
میدونستم که همه محبت هام زیادیه
میدونستم یه روزی دیگه نمیخونی برام
میدونستم که یه روز خسته میشی مثل حالا
چقدر؟
بگو كه بي تو نيمه روحي
كه سر گردان و بي سايه
به هر سو مي رود
تهي ست از بودنت
چقدر برشانه ام ببينم ....
چقدر؟
تورا روزي نيابم كه همين كفش و
همين لباس همين درد و همين نگاه را
با خود به دوش بكشم
مي نويسي هر چه مي بيني
به دنبالت نمي گردم
تو اينجايي و من دورم
من ان گم كرده راه ام كه
باز هم
تو با نجواي هرروزت
نگاهت را نمي گيري
چه وصفي دارم از مهربانيت؟
نمي دانم
نهايت را تو مي داني و من
مبهوت جادويت
بگو به من
چقدر من بي توام خداي من ؟
چقدر؟


پسر بودن یعنی
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم وقت پرپر شدنش سوز و نوايي نکنيمدخرا همشون گل هستن
![]()
زندگي زيباست نه به زيبايي حقيقت.حقيقت تلخ است نه به تلخي جدايي..جدايي سخت است نه به سختي تنهايي
در پناه حضور سبز تو ، طوفان غم ، مرا جا مي گذارد .در کنارت ژرفاي آرامش را احساس ميکنم و بي تو سيل
بي رحم تنهايي مجالم نمي دهد
زندگي چيزيست شبيه يک حباب ... عشق آباديه زيبايي در سراب فاصله با آرزو هاي ما چه کرد ... کاش مي شد در عاشقي هم توبه کرد !!!هيچ کس از راز دلم آگاه نيست.هيچ کس ازآه دلم به جز قلب تو خبر ندارد.من درمسير قلب توام.چون مسافري و مقصدم افق دورچشمان توست
نگاه نکن اگه دروغ خواهي گفت به کسي سلام نکن اگر خداحافظي در پيش است . دست کسي رو نگير اگر رها خواهي کرد . به کسي نگو دوستت دارم اگر ديگري در فکرت است
آن کس که تو را از دست داد که را يافت و آن که تو را يافت که را از دست داد
تا تواني در جهان يك رنگ باش خالي از چند رنگ باش قالي از چند رنگ بودن زير پا افتاده است...کاش يا رب اشنايي ها نبود يا به دنبالش جدايي ها نبود يا که او با من نميشد اشنا يا مرا از او نميکردي جدا جويمش دريا به دريا کوه به کوه نقش دل کرديم رخ زيباي او
مي شناسم مرگ را بي وحشت اما قلب من مي تپد در سينه چون از عشق سرشارم هنوز شعر هايم سوخت و خاكسترش در مشت من باز مي بينم تو را معناي آثارم هنوز
اي نگاهت نخي از مخمل وابريشم.....چندوقتي است كه به تو ميانديشم به تو اري به همان منظر دور......به همانسبز صميمي به همان باغ بلور
کاش مي شد عشق را ابراز کرد يا که عشق را با سحر اغاز کرد لحظه به لحظه دم به دم ساعت به ساعت خواهمت گر خوشم يا نا خوشم در هر دو حالت خواهمت
تو اين دنيا هر کسي يه نيمه گمشده داره که فقط لايق همونه پس سعي نکن در ساختن پازل زندگيت تقلب کني
همه ي ما دل بزرگي داريم..خيلي بزرگ....چون گاهي دلمون به وسعت آسمون و زمين ميگيره....حقيقت نه با شنا کردن بلکه با غرق شدن کشف مي شود شنا کردن حادثه ايست که در سطح اتفاق مي افتد غرق شدن تو را به اعماق بي انتها مي برد
رابطه دوستي خوب مثل رابطه دست و چشم مي مونه وقتي دستت زخمي ميشه چشمت گريه مي كنه ووقتي چشمت گريه ميكنه.....دستت گريه رو پاك ميكنه
سه چيز در زندگي هيچگاه باز نمي گردند: زمان، کلمات و موقعيت ها. سه چيز در زندگي هيچگاه نبايد از دست بروند: آرامش، اميد و صداقت. سه چيز در زندگي هيچگاه قطعي نيستند: رؤيا ها ، موفقيت و شانس . سه چيز در زندگي از با ارزش ترين ها هستند: عشق، اعتماد به نفس و دوستان.
و حالا لحظه هاي من گرفتار سکوتي سردو سنگينند.. و چشمانم که تا ديروز به عشقت مي درخشيدند نميداني چه غمگينند..وقتي که من عاشق شدم .... شيطان به نامم سجده کرد ..... ادم زميني تر شد و عالم به ادم سجده کرد ............... من بودم و چشمان تو .... نه آتشي و نه گلي ..... چيزي نميدانم از اين ديوانگي و عاشقي
از خدا پرسيدم چي دوست داري ؟ گفت : سخاوت . ديوانه گفت: حماقت . غم گفت: ملامت . کوه گفت: صلابت . معشوق گفت : نگاهت . فداي تو که گفتي : رفاقت
قلبم رو شكستي ولي من بيشتر از قبل دوستت دارم ميدوني چرا ؟؟؟ چون حالا هر تيكه از قلبم تورو جداگونه دوست داره
ديشب خواستم واسه دل خودم فال بگيرم وقتي فالنامه رو باز کردم چشمم به شعري افتاد که هيچ ربطي به دل من نداشت تازه فهميدم که دلم مال خودم نيست!!بتاب خورشيد من ، تا ميتواني بتاب بر زمين و آسمان . بدان من در سينه خورشيدي بس عظيم دارم ، بتاب خورشيدم، با تو هستم و با تو جان ميگيرم.
يک جام پر از شراب دستت باشد تا حال من خراب دستت باشد اين چند هزارمين شب بي خوابيست اي عشق فقط حساب دستت باشد
بعضي عشق ها آتشين اما كم عمق و سطحي هستند گردبادي بر پاي مي كنند و زود هم سرد مي شوند اما بعضي عشق ها عميق است و ملايم چون يك نخ باريك شروع مي شود و در طول زمان استمرار مي يابد.
ميداني چه مي شود وقتي تمام احساساتت و عشقت را جمع كني و همه را به يك نفر هديه كني ..! مايه نشاطش باشي و تمام تلاشت شاد نگهداشتن او باشد . اما او بي اعتنا باشد و بي تفاوت . اينچنين است كه لحظه هاي خاموشي جان مي گيرد
بيشتر از هر عشقي بر تو عاشقم و بيشتر از هر ديوانه اي مجنون تو هستم.
عزيزم من محتاج تو هستم و بدون تو زندگي برايم مفهومي
دوستت دارم چونکه ميدانم تو نيز مرا دوست ميداري ،
تنها آرزويم اين است که تا آخرين لحظه زندگي ام در کنارتو باشم
عزيزم اين قلب کوچک و شکسته و پر از عشق من تنها هديه اي است
از تمام دنيا تنها همين قلب کوچک را دارم ، همين و بس!
عزيزم تا پايان با تو مي مانم چونکه تنها تو هستي که
آموختي که عشق يعني تا پايان زندگي ماندن و تا پايان زندگي دوست داشتن!
عزيزم به جز تو کسي براي من دوست داشتني نيست و
هر جاي دنيا که هستي بدان که در اين دنياي بزرگ
هر جاي دنيا که هستي بدان که من به انتظار تو مي مانم تا تو را ببينم و
عزيزم دنيا خيلي بزرگ است ، اين دنيا پر از عاشق و معشوق است ،
عزيزم تو دومين قبله عبادت مني و در همه لحظه ها بعد از خدا
تو همان دنياي مني عزيزم ، به هر زيبايي هاي اين دنيا که
دوستت دارم عزيزم خيلي دوستت دارم ،
مستم از اين عشق تو ، و پريشانم از غصه هاي تو و گريانم از اشکهاي تو!
با تو پر از اميدم ، و رنگ خوشبختي را خوش رنگ از گذشته مي بينم
با تو قلب من خوشبخت ترين قلب دنياست ، با تو اين دنيا برايم همان بهشت است!
عزيزم دوستت دارم … چون که در ميان اينهمه عاشقان تو
| قالب رايگان وبلاگ پيجك دات نت |
